تبليغاتX
کلبه تنهایی من



















شايد هنور هم باشد

حرفي

فرصتي

نگاهي

اشاره‌اي

خواستني

نيازي

التماسي

يعني هنوز هست؟

به من بگو كه چيزي تمام نشده ... به من بگو ...

+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت1:15توسط پرهام ابراهیمی |

زندگي زندگي است. فكرم تحت تاثير دكتر شريعتي هست ولي اين جمله را تحت اثر فاطمه فاطمه است نگفتم. چون در حقيقت هر چيز همان چيز است و حقيقتش چيزي جز خودش نيست. البته بعضاً در استثنائاتي تفاوتهايي هست. مثل من و خودم كه حقيقت هر كدام متفاوت است.در واقع يكي هستند ولي در حقيقت دو تا. من يك شخصيت است و خودم شخصيت ديگري. گاهي در تضادند و گاهي موافق. بعضا رفتارهاي از پيش تعريف شده‌ و معلومي ندارند و قابل پيش‌بيني نيستند. ممكن است نقششان هم عوض شود ممكن است هم نه. از اين حرفها كه الزامي به فهميدن آن هم نيست بگذريم خواستم بگويم كه زندگي، زندگي است. حال چگونه اين زندگي را باز مي‌كنيم است كه واقعيت زندگي را تغيير مي‌دهد. تعريف هم كه تا دلتان بخواهد موجود است، تعريف هم نه ... زير مجموعه(؟) ... كلمه‌اي برايش ندارم، برعهده خودتان. ليكن تعدادشان زياد است. براي شناخت آنها كافي است زندگي خودمان رو نگاه كنيم. خواهيم ديد كه زندگي،‌زندگي است. زندگي بيداري است. زندگي خوابيدن است. زندگي خوردن است. زندگي راه رفتن است. زندگي فرياد زدن است. زندگي لم دادن است. زندگي گريه كردن است. زندگي خنديدن است. زندگي لبخند زدن است. زندگي قهقهه وحشتناك زدن است. زندگي اخم كردن است. زندگي ارتباط برقرار كردن است. زندگي ليوان آب ولرم نوشيدن است. زندگي دل درد گرفتن از پرخوري است. زندگي محبت كردن/ديدن است. زندگي عصباني شدن است. زندگي كتك خوردن است. زندگي گوش دادن است. زندگي لمس كردن است. زندگي سكوت است. زندگي فراموش كردن است. زندگي تمام كردن است. زندگي شروع كردن است. زندگي مطالعه كردن است. زندگي خريد كردن است. زندگي پوشيدن است. زنگي پوشاندن است. زندگي فكر كردن است. زندگي فكر دادن است. زندگي عبادت است. زندگي تمنا است. زندگي گشتن است. زندگي دور زدن است. زندگي گناه كردن است. زندگي دوست داشتن است. زندگي دل دادن است. زندگي داشتن است. زندگي دوري است. زندگي دو راهي است. زندگي مصيبت است. زندگي همراهي است. زندگي نرسيدن است. زندگي نخواستن است. زندگي اجبار است. زندگي خواهش است. زندگي ديدن است. زندگي هم آغوشي است. زندگي ديوانگي است. زندگي باريدن است. زندگي نفهميدن است. زندگي زاييدن(نوزاد نه) است. زندگي سردرگمي است. زندگي اميد است. زندگي رايحه است. زندگي آرامش است. زندگي افتادن است. زندگي يادآوري است. زندگي بيدار شدن است. زندگي خواب ديدن است. زندگي رويا است. زندگي پول است. زندگي بي عقل شدن است. زندگي دنبال كردن است. زندگي تلافي كردن است. زندگي عمق كثافت‌كاري است. زندگي بخشيدن است. زندگي پناه است. زندگي آغوش است. زندگي دونفر بودن است. زندگي فروش است. زندگي ناداني است. زندگي خيال است. زندگي بودن است. زندگي تنهايي است. زندگي سانحه است. زندگي كار است. زندگي حمام كردن است. زندگي دويدن است. زندگي چمباته زدن است. زندگي رانندگي است. زندگي سواري دادن است. زندگي حمالي است. زندگي علافي است. زندگي شستن است. زندگي تهمت است ...

آنقدر اسير و مسحور و محصور و دربند و گرفتار اين زندگي‌ها هستيم كه يادمان مي‌رود همه چيز اينها نيست و زندگي مرگ هم هست، زندگي مردن هم هست. و اتفاقا عادي ترين و بديهي ترين اتفاق زندگي مرگ است. يكي از همين روزهاي عادي كه همه كارها عادي صورت مي‌گيرد، يكي از عادي‌ترين امور زندگي، يكي از بديهي‌ترين لوازم زندگي، يكي از نزديك‌ترين اتفاقات زندگي رخ مي‌دهد. روزي هم نوبت ماست همانطور كه نوبت همه است و نوبت خيلي‌ها شده.

 

هر كه باشي و ز هر جا برسي // آخرين منزل هستي اين است

آدمي هر چه توانگر باشد // چون بدين نقطه رسد مسكين است

زادن و كشتن و پنهان كردن // دهر را رسم و ره ديرين است

اندر آنجا كه قضا حمله كند // چاره تسليم و ادب تمكين است

خرم آنكس كه در اين محنت‌گاه // خاطري را سبب تسكين است

 

پ.ن :خدايا، به من زيستني عطا كن كه در لحظه‌ي مرگ، بر بي‌ثمري لحظه‌اي كه براي زيستن گذشته است حسرت نخورم، و مردني عطا كن كه بر بيهودگيش سوگوار نباشم. خدايا، چگونه زيستن را تو به من بياموز، چگونه مردن را خود خواهم دانست. «دكتر علي شريعتي»‏

پ.ن:  وَلَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْءٍ مِّنَ الْخَوفْ وَالْجُوعِ وَنَقْصٍ مِّنَ الأَمَوَالِ وَالأنفُسِ وَالثَّمَرَاتِ وَبَشِّرِ الصَّابِرِينَ (آل عمران- 155)‏

 

پ.ن: لِكَيْلَا تَأْسَوْا عَلَى مَا فَاتَكُمْ وَلَا تَفْرَحُوا بِمَا آتَاكُمْ وَاللَّهُ لَا يُحِبُّ كُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ  (الحديد/ 23)‏

پ.ن: لو علم المدبرون کیف اشتیاقی بهم لماتوا شوقا (حديث قدسي)‏

پ.ن: هيچ چيز تصادفي نيست

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت5:35توسط پرهام ابراهیمی |

ياد دوران بچگي بخير كه بزرگترين اشتباه‌مان، خيس كردن شلوارمان بود... بازخواستش چه سخت!

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت4:53توسط پرهام ابراهیمی |

خسته شدنم را كجا ببرم كه جايي نيست كه راحت در آن بالا بياورم. غربتت چون بختكي دائم وجود مرا گرفته و زمين و زمان و كائنات سعي در بختك‌تر كردن آن دارند. باور كن! چگونه اين غربت و اين دوري را تحمل مي‌كنم خودم مانده‌ام ... بر طرب حمل مكن سرخي رويم كه چو جام ... خون دل عكس برون مي‌دهد از رخسارم ... يادش بخير ... اسارت چه سنگين ...

+نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت22:55توسط پرهام ابراهیمی |

خيلي ساده. اتفاقات ساده هستند. اتفاقات، ساده رخ مي‌دهند. اتفاق ساده يعني مشكل، يعني مصيبت، يعني انفجار، يعني نه راه پس و نه راه پيش، يعني ماندن، يعني شوك، يعني همين، يعني تمام. آري تمام. حادثه يعني ناگهاني، با تمام سادگي، يعني سقوط در دره ناخواسته‌ها، در عميق‌ترين سرنوشتي كه ساخته خود توست. ولي خيلي ساده، آنگاه خود را يافته‌اي كه گم‌ترين حالت بر تو احاطه دارد. آن هنگام كه خيلي ساده اشك را خفه مي‌كني كه ... . خيلي خيلي ساده، حوادث ساده رخ مي‌دهند. حتي كثافتي كه همه جا را مملو كرده و بخار نفس هر كسي است و حرارت نوازش هر دستي و پيام رد نگاه هر چشمي و آه ِ آرامش ناله‌اي و ...

خدايا عجب تحملي دارم من! اووووووووووووووووه ...

+نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت6:28توسط پرهام ابراهیمی |

كمي كه باد خنك به صورتت بخورد بهتر مي‌شوي، و البته كمي بدتر! چون نفست هم بند مي‌آيد و مي‌خواهي تمام فريادت را يك جا به روي بغل دستي‌ات استفراغ كني. خاصيت گند و لذت بخش كويري همين است كه يادآوري درد‌هايت يكجا سرت خراب مي‌شود...

بايد در اينجا اين است كه پلكها‌يت ملزم به سنگين شدن شوند و چون حريري لَخت روي چشمانت را بپوشانند تا آنها بيخيال تو شوند. كنجكاوي امان از آنها بريده يا كه ميل به نمايش و عرضه دارند؟ تنفر عجيبي از بستن چشم‌هايم دارم هنگامي كه نياز بستن آنها به زور باشد و ... اوهوي!!! بستن چشم بعضاً بايد به زور باشد... چقدر زود رسيديم! من خواب رفته بودم!؟ اي بابا ... اين چه بويي است؟ چقدر آشناست، به به! نسكافه! ولي اينجا چرا؟ واي نسكافه! دستي به روي شكم خود مي‌گذارم و به فكر زمانش مي‌افتم كه بايد خرج كنم تا تخت شود. البته حداقل. تا عمق استخوانم نفوذ كرده و بايد بوي خون آن خارج شود. اگر حساب كنيم كه در هر يك ليوان چه ميزان چربي بوده و از از ميزان چه اندازه ذخيره مي‌شده و از ... آنوقت به ازاي آب كردن يك واحد از ... من هنوز كويري‌ام و افكار كثيفي هم مزاحم. باور كن علت‌ و بعضا علت‌ها خنده‌دار تر از اني هستند كه فكر مي‌كني. علت نه، واقعه، واقعه‌اي كه منجر به كويري شدن مي‌كند. و كويري شدن يك حالت عادي‌ است و ... لدتش در ناگهاني بودن آن است

تمام

 

برگزيده پنچمين دوسالانه ملي «خاطرات نزديك» 1387

 نامزد دريافت جايزه ويژه هفدهمين فستيوال بين‌المللي فيلم كوتاه مالزي – 2008 -  در بخش فيلم‌نامه

 

+نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت16:30توسط پرهام ابراهیمی |

لذتش در همين است كه ببيني ناگهان تمام وجودت را گرفته و غافل از آمدنش بودي. خيلي عادي و طبيعي ناگهان غير طبيعي و غير عادي مي‌شوي. محصور هاله‌اي كويري مي‌شوي و ... تو الان كويري شده‌اي. كويري شدن يك حالت عادي است كه واكنش‏هاي تو در ديدگاه ديگران غير عادي است. آن هم از انباشته شدن شايد. سنگيني افكار در اينجا براي تو روشن مي‌شود كه طوفان كويري شدنت هم تكانشان نمي‌دهد. سنگين‌اند و پر تناقض. درگير تناقضي و جوياي جواب كه مي‌فهمي اي بابا! اساس اوليه ما تناقض است. اساس اين دنيا يا كه كل عالم تناقض است. اصلا گويا اگر تناقض نبود پيچيدگي‌ها بيشتر بود. يا شايد بود؟ چه ربطي به حرفهاي من دارد؟ اصلا به من چه!

 

به پيامكي كه هم اينك به دستم رسيد توجه فرماييد:

حسين پيامكي مي‌دهد‌: «عكس‌ها باقي‌اند و ما فاني // كار دنيا تمام بر عكس است»‏‏

 

كويري شدن احتياجاتي دارد و لوازماتي. سرجمع كه بگويم يك تنهايي همه جانبه مي‌خواهد كه از بخت بد هيچگاه پيدا نمي‌شود. نهايتاً يك جاي تنهايي نصيبت نمي‌شود. مصيبت دردناكي است كه مي‌خواهي براي دقايقي چشمان را ببندي و لمي بدهي و ناگهان اصوات كلاسيك‌ترين نسخه love story  را كنار گوش خسته‌ات پخش كنند و  دلت بخواهد از اين برهم زدگي تهوع آور، خودت و نه زمين را گاز بگيري. كمي كه به خودت مسلط مي‌شوي سري به كنار برمي‌گرداني كه ببيني چه كسي است و محو رابطه‌ي بين تيپ و شكل و شمايل طرف و نوع موسيقي در حال پخش مي‌شوي و بعد از پخش چندباره‌ي اين اهنگ متوجه شوي كه مگر رابطه‌اي بين تيپ و قيافه‌ي خودت آن هم با يك چهره‌ خشك و جدي و ترسناك و موسيقي مورد علاقه‌ات وجود دارد كه الان به اين بيچاره فلك زده عاشق پيشه(از احتمالات قريب به يقين)  گير داده‌اي كه چه رابطه‌اي ... اين كه پسر است نه دختر!! پس تا كنون كه داشتم يك دختر را نگاه مي‌كردم و در پي كشف رابطه‌‌اي مهم و سرنوشت ساز بودم و ... (دختر بود؟ چشم‌چراني!؟) باور كن آنقدر ظريف و زيبا صورت خود را عاري از ريش و سبيل كرده و سفيد شده و مويي سر و سامان داده و ابروي خود را كماني‌ كرده كه در كنار آن افكار و جستجوي رابطه در فكر پيدا كردن زاوه پيچش ابرويش نيز بودم كه :

دگر حور و پري را كس نگويد با چنين حسني // كه اين را اين چنين چشم است و آنرا آنچنان آبرو

در اينجا غير از اينكه حافظ به دادم رسيد لباسهايش هم به دادم رسيدند كه گويا پسر است و البته جاي تعجب نيست كه دختري هم با تي‌شرت سبز فسفري اندامي به دانشگاه بيايد.

ادامه دارد...

+نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت17:25توسط پرهام ابراهیمی |